مرضيه محمدزاده

947

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

ابر بلا برآمد و بر خاك خون گريست * باد فنا وزيد و هوا پرغبار شد حورا چو گل به خلد برين جامه بردريد * رضوان دلش چو لاله ز غم داغدار شد از دود آه پردگيان چرخ شد سياه * وز خون زمين ماريه چون لاله‌زار شد گريان ز پرده دختر زهرا برون دويد * زهرا به خلد از غم دل بىقرار شد اسبى كه بود سبط پيمبر بر او سوار * ناگاه سوى خيمه روان بىسوار شد آمد به سوى خيمه چو با زين واژگون از ديده‌ى سپهر ز اندُه چكيد خون 6 چون شاه دين به خاك درآمد ز پشت زين * بنهاد روى خويش به شكرانه بر زمين ابرى نديد بر سر آن دشت ، غير تيغ * قصدى نيافت در دل آن قوم ، غير كين هرجا فكنده ديد گلى ياسمين عذار * هر سو فتاده يافت مهى مشترى جبين بر صبر او ز جمله‌ى كروبيّان قدس * برخاست در صوامع افلاك آفرين خاكى كه غرقه گشت به خون گلوى او * بردند بهر غاليه « 1 » موى حور عين از داس كوفيان جفا پيشه شد تهى * باغ نبى ز لاله و شمشاد و ياسمين بگريست وحش و طير بر آن جسم كزو ربود * ديو پليد شوم هم انگشت و هم نگين گفتى رسيده وقت كه عالم شود خراب وز باد قهر كشته شود شمع آفتاب 7 چون اهل كوفه دامن كين بر ميان زدند * دامن بر آتش غم خلق جهان زدند چون هاله گرد ماه به يكباره اهل بيت * صف حلقه‌وار گرد امام زمان زدند از كوفيان چو آب طلب كرد ، در جواب * تير سه شعبه‌اش ز جفا بر دهان زدند كردند حلق كودك او را نشان تير * تير جفا چگونه ببين بر نشان زدند خستند بوسه‌گاه نبى را به تيغ تيز * وز كين سر مبارك او بر سنان زدند در خيمه‌اش به كينه زدند آتشى چنان * كز او شرر به خرمن هفت آسمان زدند آواز « الفراق » برآمد ز كشتگان * چون بانگ « الرحيل » بر آن كاروان زدند بود از نفاق چونكه سرشت و نهادشان گفتى كه نيست نام پيمبر به يادشان 8 بگذشت سوى معركه چون خواهر حسين * در بركشيد غرقه به خون پيكر حسين زد نعره‌اى كز او جگر آسمان شكافت * از مهر لب نهاد چو بر حنجر حسين

--> ( 1 ) - غاليه : بوى خوشى است مركب از مشك و عنبر و جز آن به رنگ سياه كه موى را بدان خضاب كنند .